سلامٌ علیکم ..
امروز از طرف مدرسه قرار بود بریم مصلا برای شرکت در نماز جمعه،چون این برنامه رو هرساله مدرسمون داشت میدونستم که تعداد کمی میاد..
ولی وقتی رسیدم مدرسه فکرشو نمیکردم که اولین نفرباشم که اومده باشه! بعداز من یه نفردیگه هم اومد،اتوبوس اومده بود و فقط ما2 نفر بودیمو مسئول پرورشیمون!
مسئولمون به راننده گفت اگه میخواید شمابرید ما با ماشین شخصی میریم!راننده گفت نه من وظیفمه برسونمتون و به مسئولمون بگم!(حالا اگه یه اردویی بود که همه میومدن مینی بوس میگرفتن ها)
توی راه یه پیرزنی رو هم سوار اتوبوس کردیم، وقتی رسیدیم مصلا یه آقایی اومد جلو تا ببینه چندنفریم!گفت شما که گفتین 40 نفرین اینا که 2 نفرن!
خب یعنی چیکارکنیم نیومدن!
همینجور که مسئولا داشتن با هم صحبت میکردن اون پیرزنه یهو دست دوستمو گرفتو گفت ببرینم داخل مصلا!خب ما بردیمش اونم یه ریز برامون دعای خیر میکردو از فوائد نماز خوندن میگفت..حالا که به ورودی خواهران رسیدیم به دوستم گفتم بمونیم تا خانوم بیاد باهم بریم تو.پیرزنه رفتش..
هرچی موندیم منتظردیدیم مسئولمون نیومد!دوستم گفت بریم دنبالش! رفتیم دیدیم داره میره طرف ورودی برادران،صداش زدم گفت این سوزن ته گردارو بگیرین برین جایی که میشینین پارچه و پلاکارده مدرسه رو وصل کنین تا من برم تغذیتونو بگیرم!!!!
خب رفتیم تومصلا ، مصلا هنوز خلوت بودو صف های جلوش خالی! مسئولای مصلا با این چوب رنگیه که نمیدونم اسمشون چیه میگفتن برین صفای جلورو پرکنین.. به دوستم گفتم تاحالا انقد جلو ننشسته بودم.. اگه بچه ها بیان نمیان انقد جلو و پارچه ی مدرسه رو نمیبینن!ولی خب دیگه...
کلی منتظره مسئولمون موندیم آخر اومد غر زد که اینجا چرا نشستید؟ وهمون حرفای منو زد! دوباره پارچه رو جمعش کردیم رفتیم صف های آخر به پرده وصلش کردیم..هنوز ننشسته بودیم یکی اومد گفت برین جلوتر!باز پرچمو برداشتیم رفتیم جلوتر!دیگه نشستیم که دیدم مسئول مصلا اومده به مدارس دیگه میگه پاشین برین صف های جلو! به دوستم گفتم من از جام تکون نمیخورم!خداروشکرم کاری به ما نداشتن.
چنددقیقه بعدشم 2تادانش آموز دیگه بهمون اضافه شد..مدیرمدرسمونم اومد..برا برگشتنم منو یکی از دوستام که هم وبلاگ نویسه هم فامیلمونه با اتوبوسای خوده شهربرگشتیم..خودمون اینجورخواستیم وگرنه خانوممون گف بمونید برسونیمتون!
ولی خوب بود..خیلی وقت بود نرفته بودم نمازجمعه شرکت کنم! یاده قدیم افتادم که با مامانو مادربزرگم میرفتم نمازجمعه..
حیاط مصلا خیلی عوض شده بود..اون زمونا همش مشکل گرما و نبودن لیوان برای آب خوردن داشتم!حالا که باخودم لیوان اورده بودم دیدم آبخوریاش لیوان یه بار مصرف دارن!بعضیا هم با خودشون بطری اورده بودن(مثل مادربزرگم که میوورد)..
پیرزنایی که اصلا آدم میگه اینا نمیتونن نماز بخونن اومده بودنو به سختی نمازمیخوندن! ولی ما جوونا که میتونیم نماز بخونیم ، نمازای یومیّه و فُرادامونم به زور میخونیم چه برسه به شرکت توی نمازجمعه!بعضیا هم که فک میکنن پیشرفت کردنو کلا نمازخوندنو بوسیدن گذاشتن کنار:(