رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«انما سمی الرمضان لانه یرمض الذنوب » (1)
رمضان، بدین سبب رمضان نامیده شده است که گناهان را می سوزاند .
رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«لو یعلم العبد ما فی رمضان لود ان یکون رمضان السنة » (2)
اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند آرزو می کند که سراسر سال رمضان باشد .
رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«اذا استهل رمضان غلقت ابواب النار و فتحت ابواب الجنان و صفدت الشیاطین » (3)
هنگامی که هلال ماه رمضان پدید آید درهای جهنم بسته می شود و درهای بهشت باز و شیاطین به زنجیر کشیده می شوند .
رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«من لم یغفر له فی رمضان ففی ای شهر یغفر له » (4)
کسی که در رمضان آمرزیده نشود، در کدام ماه آمرزیده خواهد شد .
رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«علیک بالصوم فانه جنة من النار» (5)
بر تو باد روزه گرفتن که او سپری است از آتش .
رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم
«ان للجنة بابا یدعی الریان لایدخل منه الا الصائمون » (6)
بهشت را دری است که ریان نامگذاری شده که فقط روزه داران از آن در وارد بهشت می شوند .
سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــ
خوبین؟
من اومدم اندفعه با سفرنامه تهران!
بعد از عمری یعنی به عنوانی برای اولین بار بنده رفتم این برج آزادی رو دیدم!
اول که گفتیم با هواپیما بریم.ببینید چه جریاناتی بهمون گذشت که نزدیک بود بریم اون زیر اتوبوس که جای خوابه اونجا بشینیم!!
آخرشم با قطار عادی رفتیم.البته چون من قطار مدرن تر از عادی رو تاحالا ندیده بودم برام فرقی نداشت ولی برا بقیه ناراحت کننده بود که با اون قطارمیریم.
تو استگاه اندیمشک اذان رو گفته بودنو رفتیم نمازبخونیم قبل از حرکت که یکی از پشت زد بهم.فک کردم جلوشم برا نماز برگشتم دیدم یکی از بچه های سال اولی مدرسمونه.روشو زمین نزدمو تحویلش گرفتم
تهرانم دوستم بهم پیامک زد گفت تهرانی؟خوش میگذره؟گفتم تو ازکجا فهمیدی گفت تو راه دیدمت منم تهرانم.نشده بیام پیشت.
هم سفرامون دوتا دخترعمه وبرادر یکیشون بود از شوش.خداروشکر خوب بودنو با هم صمیمی شدیم.
اول که قطار میخواست حرکت کنه اصلا نفهمیدم.داشتم قطار کناریمونو نگاه میکردم فک کردم اون داره حرکت میکنه.جریانو گفتم همه زدن زیر خنده...تو یکی از ایستگاها برعکس اون پسر شوشیه یه چیز به عربی ب دخترا گفت کلی خندیدن خواهرش بهش گفت حسین جوک میگیا! بعد گفتن که حسین(همون پسره)گفته که تاحالا فک کردم ما داریم حرکت میکنیم حالا دیده که ن اون یکی قطاره داشته میرفته.
توی راه یه ایستگاه هست که محل تفریحی و باصفاییه. به اسم بیشه پوران.من که نرفتم ولی هرکس میخواد با قطاربره میگنش که اونجا حواست باشه نگاش کنی.
هرچی که تونل بود این کوپه کناری جیغ میکشیدن توش.ما هم میخندیدیم بهشون. حالا که سرمونو از پنجره بردیم بیرون دیدیم چندتا پیرزنن!
هنگ کردیم که چه باحالن! اصلا سرشونو نمیبردن داخل.
قطار خیلی ماجرا داشت.یادش بخیر
بالاخره رسیدیم تهران...
عاغا دیدین به یکی میگن ندیده؟؟ من خوده اون آدم بودم.
اصلا میدون رو که دیدم از خود بی خود شدم، باهام حرف میزدن جواب میدادم ولی نگام سمت برج بود! ماشین دور میزد دور میدون منم همزمان سرم به سمت برج میچرخید!!
حالا قبلا برج میلادو دیده بودم سایشو برام زیاد شگفت انگیز نبود ولی میدون آزادی میدون بزرگش و خودش برام خیلی جالب بود
تاحالا همچین عکس کاملی دیده بودین؟؟تازه در حال حرکت گرفتمش
مترو سواریم کردیم....وای پله برقی.ما همش با بسم الله بسم الله ردشون میکردیم..چمیدونستیم پله برقی چیه
ولی خداییش تازه میفهمم میگن جنوب گرمه یعنی چی! تهران آدم یه قطره عرقم نمیریخت. دزفول اصلا آدم آب پزمیشه.اونوقت یدونه ایستگاه اتوبوس کولردارم نداره!
ظلمه والا.
.....................
رسیدیم خونه خالم.شوهرخالم ب دخترخالم گفت موجودتو دیدن؟ من ترسیدم.دخترخالم گفت نه بیا ببینش.باباش گفت نترسه؟گفت نه چیکارش داره!!
رفتم اینو دیدم تو سبد
اسمش پشمک
یبار دخترخالم از اتاق رفت بیرون دروبست این پشمکم بدوبدو میخواست بره دنبالش من نزدیک بود جیغ بزنم زود دخترخالموصدا کردم بیاد ببردش.
خب
روزی که رسیدیم با دخترخالم رفتم خرید.عصرشم با مامانامون رفتیم.یه پارک نزدیک خونشون بود از توش صدای آدمایی که سوار اژدها بودن میومد.ما هم جوگیرشدیم منو دخترخالم رفتیم سوارشدیم.فقط دوتا پسر با یه دخترتوش بود.انقد موندیم منتظر که دختره حوصلش سررف میخواست پیاده بشه ولی میله محافظو نمیدونستیم چجوربازش کنیم.آخرسر دختره از روی میله رفت بالا از صندلی جلویی رفت پایین.یه دختردیگه اومد گفت الا و بلا من میخوام پیشتون تو ردیف آخربشینم حالش بیشتره.میله هم که بازنمیشد.آخرسر پسره گفت اهرم داره اونو بزنین!!یعنی ضایع شدیم رفت
بالاخره شدیم6تا خانم و 2تاآقا.تو حرکتم که دوپسر سرمونو بردن انقد جیغ زدن.انقد بلندمیشدم گفتم الان میوفتن رو من!دختره که پیشمون بود بطری آبشو داد به دخترخالم بذاره تو کیفش یوقت از دسش نیوفته.کاش اون بطری میوفتاد صاف میرفت تو دماغ پسره
خب اینم کاخ نیاوران
یه چیز عجق وجق بود هی ازش عکس میگرفتن من فقط ازاین خاطره که روش بود و با تاریخ تولد من یکی بود برام جالب بود عکس گرفتم
من قبلا از تهران متنفر بودم.کلا از شهرای شلوغ بدم میاد
ولی حالا زیادم بدم نمیاد.خوب بود.یعنی با چیزی که تلویزیون نشون میداد فرق داشت.
رفتیم مجلس رو هم از دور نظاره کردیم
(دخترخاله جونم اگه این مطلبو خوندی ازتون تشکرمیکنم خیلی خوش گذشت بهم. سلام برسون.برا دستبندم بازم ممنون.)
خصوصی بود
برگشتمونم که با اتوبوس VIP بود.
وجدانا این مردم خوب مسلمون چرا نماز نمیخونن؟؟بعضی مردم تو اتوبوس ماشالا هیکلا ورزیده.قیافه ها خوب.اینا شکر کردن نمیخواد؟؟!!مردم نون ندارن بخورن بازم نماز میخونن و شکرمیکنن.
چمیدونم والا
خب دیگه بقیه خاطراتمم تو ذهنم بمونه بهتره.
شب و روزتون خوش....
این روزها فقط تو را میطلبم .... هی فلانی به خودت نگیر مرگ را میگویم.
دلم به حال پسربچه ای سوخت که وقتی گفتم کفش هایم را خوب واکس بزن.
گفت خاطرت جمع باشد ، مثل سرنوشتم برایت سیاهش میکنم...
او نردبانش را بردوش گذاشت و رفت..
چون میدانست با این چیزها قدش به رفاقت نمیرسد.
رفاقت غیرت میخواهد نه نردبان..
با کدام لالایی وجدانت را خوابانده ای...
که این چنین بی خیال ما شدی؟
اینکه دیگران نمیدانند در من چه میگذرد..
حالم را بهتر میکند..!
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیرکند،
ناچار گوشت بدن خود را میکند و به جوجه ها میداد،
زمستان تمام شد و کلاغ مرد،
جوجه ها زنده ماندند و گفتند:
خوب شد مرد، خسته شدیم از این غذای تکراری...
بالاخره نوازشم کرد...!
اما نمیدانست که سنگ قبر احساس ندارد...
سلام
نمیدونم به این اتفاقی که برای منو کفشم افتاده میگن آخر خوش شانسی یا آخر بدشانسی! یا وسطشون!!شما بگید..
دیشب که اومدم خونه کفشامو از پام درووردمو حوصله نداشتم بذارمشون تو جاکفشی آخه شلوغ بود .تو ذهنم گذشت که نکنه کفشام که رو زمین حیاطمونه یه وقت مارمولک بیاد از روش رد بشه؟؟! دوباره خودم گفتم نه بابا مارمولک چیکارکفشای من داره!!
خب کفشامو به همون حال ول کردمو رفتم تو خونه. یه یک ساعت بعد رفتم تو حیاط چشمم به کفشام افتاد که یه بچه مارمولک داشت از روشون رد میشد.
(واییییییییییییییییییی)
احساس کرد که من دارم نزدیک میشم سریع فرار کرد خداروشکر.منم یه دید زدم ببینم مارمولک دیگه ای اون اطراف نیست؟ و بعدشم خیلی سریع کفشامو گذاشتم تو جا کفشی و الفرار.
ای بابا . حس شیشم داشتنم دردسریه هـــــــــا