سلام
چه حسِ خوبی داره ( یه حسی تو مایه های حس ندیده ها!)
که بری زیره بارونو قطره قطره ی بارونو روی پوستت حس کنی!
خیلی وقت بود همچین بارونی که به ثانیه نکشیده تمام بدنتو خیس کنه اینجا (دزفول) نیومده بود.
ساعت 4ونیم عصره ولی انگار شبه! خواستم عکس بگیرم از بارون که نور کم بودو امکانات نبودو کلا نگرفتم
یادش بخیر....
خونه قبلیمون که بودیم کتاب بخوانیمِ ابتداییمو میگرفتم دستمو میرفتم زیرِ بارون میچرخیدم دورِ خودم یا روی تاب مینشستمو شعرِ باز باران با ترانه رو میخونم....
باز باران با ترانه / با گهرهای فراوان / میخورد بر بام خانه / یادم آید روزِ باران / گردش یک روزِ شیرین / خوبو دیرین / توی جنگل های گیلان / کودکی 10 ساله بودم / ................
خدایا برای قطره قطره بارونت شکر ........... برای لحظه لحظه زندگیمون شکرت:)
سرعت سوسکی
سوسک ها بر خلاف ظاهرا کوچک خود حشراتی فوق العاده سریع هستند. برای نمونه سوسک های آمریکایی می توانند با سرعتی در حدود 75 سانتی متر در ثانیه به حرکت خود ادامه بدهند. کارشناسان معتقد هستند که علت این سرعت بالای سوسک ها، هماهنگی عالی بین چشم ها و شاخکهای سوسک با دستها و پاهای آن است.
سوسک ها و تشعشعات هسته ای
بر اساس یک سری تحقیقات انجام شده مشخص شده است که سوسکها تنها موجودات زنده ای هستند که می توانند در برابر تشعشعات هسته ای و یا حتی یک انفجار هسته ای زنده بمانند. بنابر تحقیقات علمی انجام شده مشخص شده است که نوع پوست سوسکها به گونه ای است که می تواند از آنها در برابر تششعات هسته ای مراقبت کند. تنها زمانی که سوسکها در برابر تشعشعات هسته ای آسیب پذیر هستند در دوره پوست اندازی آنان است که هفته ای یک بار اتفاق می افتد. یک سوسک می تواند تا 10 برابر میزان کشندگی تشعشع برای انسانها مقاومت کند.
نهضت کربلا بر پایه توحید بنا شده است؛ به طوری که توحیدگرایی در جای جای حرکت امام و اهل بیت ایشان نمایان است. عاشورا جلوه گاه توحیدمداری و عرفان و پاکباختگى در راه خدا و هیچ انگاشتن ماسواى او می باشد و این در مناجات های امام حسین(ع) در روز عاشورا به خوبی منعکس است:
به نام خدا :)
لابد همتون شنیدید که میگن اگ یه کاری رو 40 روز به طور مداوم انجام بدی اون کار واست عادت میشه.. ماهم تو این event قراره هم این کار رو کنیم..
قراره هر نفر در طول 40 روز یکی از اخلاقایِ بدشو کنار بزاره؛
سلام
ایام ماه محرم رو تسلیت میگم ......... دوستان التماس دعا.....
یا حـسـین غریب مادر تویی ارباب دل من
یه گوشه چشم تو بسه واسه حل مشکل من
امشب رفتم سراغِ عکسایی که توی محرمِ سال های قبلی گرفته بودم دیدم خوبه بذارم اینجا تا شما هم ببینید که توی شهرما فضای حاکم بین مردم شهرِ شهید پرور دزفول چطوره و تاسوعا و عاشورا رو چجور برگزار میکنن..
.
این عکسو با دقت ببینید اون آقا روی ویلچر نشستن ولی بازم توی اون شلوغی اومدنو توی هیئت دارن برا امام حسین عزاداری میکنن..اجرشون با خوده آقا انشاءلله
ایشونم در حالِ خوردن نذری هستن:(نوش جونشون)
این هم یک نوع عَلَم هست:
هیئت زنجیرزنی:
یـــــــــــا حسیـــــــــــــــــــن
حضورِ نوجوون ها در هیئات:
این عکسو خیلی دوس دارم:
سلام
تو شهرِ شما هم امروز بارون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای از دیشب تا چنددقیقه پیش داشت بارون میومد..خیلی قشنگ بود
نگاهه درختای توی مدرسه که میکردم انگارداشتم یه عکس متحرک رو میدیدم.....
خدایـــــــــــــــا شکرت
اینم چندتا عکس که از آسمونِ بغض دارو گلدونا گرفتم:
حامد با اصرار و بدون توجه به صحبت های پدر و مادرش سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند تا از ماشین پیاده بشه نشد که نشد ! پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه اما اینطور نشد !
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین ، مثل آدم بزرگها . بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد . به اولین خیابان که رسیدند حامد از باباش پرسید : بابا اسم این خیابون چیه ؟ باباش جوابش رو داد . اما حامد ول کن نبود و به هر خیابانی که می رسیدند سوال رو تکرار می کرد ! بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید : بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی ؟ آخه به چه دردت میخوره ؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت : بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ، ببرمت اونجا تنها زندگی کنی !
دنیا رو سر بابی حامد خراب شد . نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد ، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد و برگشت بطرف خونشون . حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید . برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ، اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود . . .
سلام.. یه ماجراهایی توی این هفته اتفاق افتاد که حیفم اومد ننویسمشون!
روزِ یکشنبه تا زنگ تفریح خورد ناظممون اومدو گفت بمونید توی کلاس کارتون دارم! همون لحظه بغل دستیم دادزد گفت ناظمه کلیپساتونو در بیارید!(آخه میدونستیم که اومده کلیپسای بزرگه بچه هارو بگیره)..
نمیدونم در عرضه اون 2ثانیه که ناظم واردکلاس شدو دوستم اون حرفو زد چجوری همه بچه ها بجز 2 نفر کلیپساشونو درووردن! بخاطره همینم فقط 2کلیپس گیره ناظممون اومد. مبصرِ کلاسم که از اون چولبَراس رفتو به ناظم گفت که کی به بچه هاگفته کلیپساتونو در بیارینو برای همین کسی کلیپس سرش نبود!
همون لحظه دوستم(عاطفه) که اون حرفو زده بود صدای مریمو( مبصرِ کلاس) شنید که داشت به ناظم چی میگفت،برای همین خیلی عصبانی شدو رفت توی کلاسو یه فوشِ کله گنده نثارِ مریم کرد.. مریم هنوز پیش خانوم ناظم بودو منم توی حیاط نشسته بودمو شاهد این ماجراها بودم که نمیدونم کی مریم صدای عاطفه رو شنیده بودو بدو بدو رفت از پشت سر گردنه عاطفه رو گرفتو میخواست خفش کنه!بچه ها گفتن میخواسته سره عاطفه رو بزنه به گوشه نیمکت که خداروشکر هولش دادنو اتفاقی نیوفتاد..بعد از دعوای داخل کلاس عاطفه دویید طرفه دفتر که از وحشی گریای مریم جون سالم بدر ببره..مریمم پشت سرش میدووید..صحنه بسیار وحشتناکی بود...
دیگه عاطفه رفت توی دفترو تا آخر زنگم در نیومد.
حالا دیروز که کلاس تقویتی داشتیم دیدیم خوده مریم باخودش کلیپس و گوشی اورده بود!!!!! من که خیلی حرصم درومد..عاطفه هم بدتراز من!
برای همین تا زنگ خورد رفتیم پیش ناظم لوش دادیم(اولین بارم بود از این کارا میکردم).. دیگه ما رفتیم که مریم نفهمه ما لوش دادیمو نمیدونم که تونستن مریمو گیر بندازن یا نه! ولی خدا کنه ازش بگیرن دلم خنک شه، دختره وحشی
این مریم همونه که برا اینکه هندونه نیاره زنگ اول نیومد کلاس!(تو پستای قبلیه ماجراش)
.
حالا همون روزم یه سری اسامی از دفتر فرستادن که شنبه با والدینشون بیان مدرسه! ...... اسامیه همونایی بود که اون روز کلیپساشونو دراورده بودن....اسم یکی از بچه ها که اصلا اون روز غائب بودو کلیپسم نمیزنه هم توش بود!
..............
سرِ کلاس تقویتی یهو یه پسربچه دروباز کرد به دبیرمون گفت خاله مامانم کجاست؟
خانوممون کلاس مامان پسررو بهش نشون داد برگشت سرکلاس، دوباره پسره اومد گفت خاله مامانم گفته بمونم پیشتون..
خب اومد نشست رو صندلی دبیرمون.انقد راحت حرف میزد با دبیرمون که دبیرمون خودش گفت این همکلاسی پسرمه تو مهدکودک بهم میگه مامان یاسین!
این پسره هی میرفت بیرون کلاس میگفت من برم برمیگردم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟...دماغ خوشگلیم داشت ماشالله:دی
قصد دعواهم زیاد داشت!
ازش میپرسیدم اسمت چیه؟ اسم دختر میگفت!!
وقتی مامانش اومد ببرتش هی میگفت نه میخوام برم خونه خاله(دبیرمون)
بهش گفتم د برو خونتون دیگه ....بچه ها گفتن حداقل جلو مامانش اینو نگو
آخرسر دم در کلاس باز ازش پرسیدم اسمت چیه؟ گفت صادق